«در زندگی زخم‏هايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می‏خورد و می‏تراشد. اين دردها را نمی‏شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پيشامدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می‏کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدر است- ولی افسوس که تاثیر این‏گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‏افزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورای طبيعی، این انعکاس سایه‏ی روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می‏کند کسی پی خواهد برد؟»  ...

«من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم – چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط می‏ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم– زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه‏ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه‏ام معرفی کنم – سایه‏ای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه می‏نویسم با اشتهای هرچه تمام‏تر می‏بلعد– برای اوست که می‏خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همه‏ی روابط خودم را با ديگران بريده‏ام می‏خواهم خودم را بهتر بشناسم.»